آرزوهای بزرگ
پ.ن.2.کتاب جالبیه در زمینه نانو.دارم ترجمه اش میکنم ولی بعضی جاها مثلا مکانیک کوانتومش برام سنگینه.سر در نمیارم که تابع سای Ψ شرودینگر بالاخره چی رو به ما میده.تو رو خدا اگه سر در میارید به منم یاد بدید...


اول فکر میکردم مطلب گذاشتن توی ویکی پدیا مثل پست گذاشتن توی بلاگره.می نویسی- پابلیش میکنی و اینا... ولی واقعا اینطور نیست. من دیروز تصمیم گرفتم یک صفحه به ویکی پدیا اضافه کنم.ترکیبی که روش کار کرده بودم رو سرچ کردم که چیزی پیدا نشد.بنابراین تصمیم گرفتم صفحه ای درست کنم که کوچک ولی از نظر فنی بی نقص باشه.برای اینکار مجبور شدم نزدیک چهار ساعت فقط بخونم.یک خصوصیت جالبی که در ویکی هست اینه که چیزی که اونجا مینویسی باید علمی باشه وگرنه خیلی راحت مطالبی که نوشتی دیلیت میشه. منظور از علمی بودن هم اینهاست که میگم:

چند روز پیش پسر شجاع منو به این بازی دعوت کرد.البته تا همین امروز معتقد بودم که سرگرمی خیلی لوسیه که در بلاگستان رایج شده.ولی امروز که گشتی در وبسایتها زدم و از هر کسی چند تا نکته جالب خوندم و چند جا هم حسابی خندیدم فکر کردم که واقعا برام جالبه که وارد بازی بشم:
1.عاشق فرهنگ و تاریخ یهود و زبان عبری و هر چیز دیگه ای هستم که با یهود ارتباط پیدا بکنه. یک آلبوم از آهنگهای جو ییش دارم که تقریبا روز در میون گوش میکنم.
2. به طرز بیمار گونه ای از چیزیکه بهش "پاره شدن پرده بکارت" میگن وحشت دارم. هیچوقت نمیخوام به این عمل وحشیانه تن بدم و شاید بخاطر همینه که همیشه از مردهای قوی و هیکلدار بدم میومده.
3.سیگار – مشروب و تریاک رو تجربه کردم و مشروب رو به دوتای دیگه ترجیح میدم.
4.سال دوم دانشگاه که بودم از یکی از پسرهای دانشکده خواستگاری کردم.خوب یادمه که طرف تا گردن سرخ شد و گفت که فعلا میخواد درس بخونه و به ازدواج فکر نمیکنه. منهم در کمال اعتماد به نفس ازش خواستم بیشتر فکر کنه و گفتم که فعلا عجله ای ندارم...وقتی یاد اون روزها میافتم از خنده روده بر میشم.
5.یکبار که شکست بدی توی زندگیم خوردم یک ایمیل به خودم زدم وتوش نوشتم که تو خیلی توووپی و خیلی با استعدادی و من بهت افتخار میکنم...
بازم ممنونم از پسر شجاع و چون همه دوستهای که میشناسم قبلا دعوت شده اند بازی رو به کسی پاس نمیدم.
پ.ن. چند ساعتی هست که ذهنم درگیر این دو تا سواله: 1) آیا میشه اطلاعات(داده یا data) رو نوعی انرژی دانست؟ 2) آیا میشه اطلاعات رومستقیما به انژی تبدیل کرد؟
پ.ن.2.و دیگه اینکه نمیدونم بلاگرم چه مشکلی داره که نمیتونم توی پست لینک بدم.
من فکر میکنم زندگی مثل این نرم افزار هایی می مونه که قبل از نصب ازت میخوان زبانت رو انتخاب کنی. تو اونجاست که موضعت رو مشخص میکنی و اونوقته که بازی شروع میشه. اگر بخوای وارد بازیهای خطرناک بشی زندگی کارتهایی رو برات رو میکنه که هیچوقت برای آدمهای معمولی رو نمیکنه و اگر اشتباه کنی مسلما بیشتر از یه آدم معمولی تنبیه میشوی. در مجموع زندگی باهات خشن میشه و سختگیر و تو هم کم کم یاد میگیری که عادت کنی....
بیست روزی هست که جز در حد ضرورت با کسی صحبت نکرده ام. زندگیم مثل یک فیلم صامته که یک آدم رو نشون میده که توی یه اتاق پر از ورق لای کاغذ ها می لوله و هر از گاهی هم چای میخوره. بعد میره بدنسازی-میره کلاس زبان-میره وزارت بهداشت. عصر برمیگرده و با همون ورقها مشغول میشه...آخر شب هم دراز میکشه توی تخت و اشک میریزه تا خوابش می بره. من در زندگی مجازیم هم یک صفحه تنها هستم که کاری به کار کسی نداره و تعاملاتش با دنیای اطراف تقریبا صفره.
با اینحال نمیدونم چطورحاضرم خودم رو بعنوان یک آدم تلخ-بی دوست و رفیق-خودرای-بی نظم-و منزوی دوست داشته باشم.





































let me tell u,there is no purpose in life
life is its own purpose
its not a mean to some end
its an end on to itself...
....
character kills.
the more character u have,
the smaller u have become
character is an armore a round u
it defines u
& every definition is a death
...
OSHO

